آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش می ‏يابد! (قران کریم)
خانه » رمان » رمان زیبا و عاشقانه عشق ناخواسته
رمان زیبا و عاشقانه عشق ناخواسته

رمان زیبا و عاشقانه عشق ناخواسته

رمان زیبا و عاشقانه عشق ناخواسته

رمان زیبا و عاشقانه عشق ناخواسته

از امروز به صورت روزانه پارت های رمان زیبای عشق ناخواسته رو میزارم سفارش میکنم حتما بخونید

پارت اول

به نام خدا
بهش نگا کردم
به عشقم
به دنیام
به نفسم
به کسی که دوسش دارم
به کسی که زندگی بدون اون واسم رنگی نداره
چقد زجر کشیدم
چقد زجر کشیدیم
خدا خشبختیمونو نگیر
خدا شاهد بودیه چه شبایی که با گریه سر به بالین نزاشتیم
به هجده سال پیش فکر کردم
به دختری سیزده ساله
به دختری که به سمت جنس مخالف کشیده شده بود
اون دختر من بودم
به یه نفر حسم متفاوت تر از بقیه بود
یه نفر که رویاهامو باش سپری میکردم
به یه نفر که خنده هامو تکمیل میکرد
به یه پسر که حتی وقتی صداشم میشندیم تموم وجودم میلرزید
محمد پسر عمو بزرگم،عمو شهاب
محمد پسر اروم و سر به زیری بود وقتی حرف میزد باید خیلی زور میزدی تا صداشو بشنوی
پادشاه ذهن من محمد شده بود
وقتی کسی از عشق یا دوست داشتن حرف میزد ذهنم پابرهنه میرفت به سمت محمد
،ناخوداگاه تصویر محمد جلو چشام نقش میبیست
دوست داشتم باهاش حرف بزنم
ولی دربرابرش ناتوان بودم
وقتی میدیدمش پس میفتادم
وقتی اسممو صدا میکرد قلبم از تپدین می ایستاد و دوباره شروع میکرد به زدن طوری میزد
که میخواست از جاش کنده بشه زبونم قفل میشدو دیگه نمیتونستم حرف بزنم
پیش دوستام راحت از محمد میگفتم بدون ترس بدون دلهره
سمیه دوست صمیم همیشه میگفت حنا من اگه جات بودم میرفتم همه چیو میزاشتم کف
دستش میگفتم که بهت عالقه دارم
ولی اونا حس منو درک نمیکردن من نمیتونستم اسم این حس رو عشق بزارم
چون با محمد عید تا عید هم دیگه رو نمیدیدم اونم اگه میدیدم به جز دو کلمه،سالم و
خداحافظ چیزی باهم نمیگفتیم
چون از وقتی به سن تکلیف رسیده بودم بابام اجازه نمیداد با پسر عمو و پسر عمه حرفی
بزنم
همیشه میگفت دختر نباید با یه نامحرم حرف بزنه هروقت یه مرد حتی پیر مرد بام حرف
میزد حرف بابام تو سرم اکو میشد
واس همین برا خودمم عجیب بود این حس میگفتم اقتضایه سنمه درست میشه
حتی اگه میفهمیدم حسم عشقه هیچ وقت نمیرفتم بهش ابراز عالقه کنم
ابروم میرفت
باید این راز رو تو سینه خودم دفن کنم
دوتا خواهرو یه برادر داشتم دختر ارشد خونواده من بودم
خواهرام نگارو ندا و بردارم نوید
عید نوروز رسیده بود بابام گفت میریم شهرستان
همیشه عید نوروز یا عید رمضان میرفتیم شهرستان و خونه مامانبزرگم همه جمع میشدیم
و هم دیگه رو مالقات میکردیم
بابا چون کارش ساختو ساز بود و بیشترم به خاطر درسهایه من نمیرفتیم چون وقت نداشتیم
خدارو شکر ما تو شیراز بودیم و مثل شهرستان یا روستاهایه شیراز نبود که دختر بشینه تو
خونه و ظرف بشوره منم مث شیرازیا مدرسه میرفتمو تصمیم داشتم تا اخر ادامه بدم
منم مث شیرازیا مدرسه میرفتمو تصمیم داشتم تا اخر ادامه بدم
بابام به تبعید از شیرازیا دخترشو فرستاده بود مدرسه تا کم نیاره .
از خوشحالی رو پام بند نبودم
میدونم بابام ک نمیزاره برم خونه عموم ولی متمن بودم ک خونه خانم بزرگ میبینمش
هرچند باش حرف نزنم ولی حداقل دلتنگیم رفع میشد که
با مامانم شروع کردیم به چمدون و باروبندیل جمع کردن
بابام گفت که زیاد لباس برندارین چون فوقش دو روز میمونیم من کار دارم باید تا قبل از
سیزده خونه رو تحویل بدم

بادم خالی شد نکنه محمدو نبینم
زیر لب شروع کردم به دعا خوندن
چمدونارو اماده کردیمو با پیکان بابا راهیه شهرستان ابرکوه کوه شدیم
تو جاده همش توفکرو خیال بودم خبری از محمد نداشتم نمیدونستم االن برگشته یانه تو
دانشگاه یزد یه سال بود دانشجو بود
از دانشگاهش زود زود زنگ میزد خونمون
چن باری خودم باش حرف زدم ولی فق سالم و ممنون و سالم دارن خدمتت همینام به زور
از دهنم خارج میشد
خوشحال میشدم و تا دو روز تو دلم هلهله برپا بود ولی بعد گفتم حنا اون بخاطر تو ز نگ
نمیزنه چون خونه باباش تلفن ندارن زنگ میزنه اینجا که یکم دلش باز بشه دیگه وقتی
زنگ میزد ناراحت میشدم دوست داشتم بهم توجه کنه حتی چن باری خیال کردم یه روز به
مامانم بگه زن عمو گوشی رو بده حنا ولی ذهی خیال باطل
قلب بی قرارم باز بی قرارتر شده بود
انقد تو فکر غرق بودم نفهمیدم کی رسیدیم وقتی بابا ماشینو نگه داشت به خودم اومدم
از ماشین پیاده شدیم و زنگ در خونه عمه ساره رو زدیم
واسم عجیب بود که چرا اومدیم اینجا مگه قرار نبود بریم خونه خانم بزرگ ولی حال نداشتم
از بابا بپرسم
اقا فرید شوهر عمه ساره درو باز کرد وقتی مارو دید گفت
_به به جناب سعید خان گل از این طرفا یادی از ما کردی
_شرمنده فرید جان والله کارا زیاده وقت نمیکنیم
_انشالله که همیشه کار زیاد باشه و رونق داشته باشه برفرمایید تو بفرمایید
با مامانو منم سالم احوالپرسی کرد
عمه ساره که صدامونو شنیده بود سراسیمه اومد تو حیاط
_الهی قربونت برم داداش اومدین
بابام عمه رو تو اغوش گرفتو
_اره خواهرم اومدم حالت چطوره
_خوبم داداش شمارو دیدم بهتر شدم
با مامانم روبوسی کردو رو کرد به من
_الهی عمه قربونت بره نگا تورو خدا یه خانم شده
اومد جلو و تند تو اغوشم گرفت منم با عشق تو اغوشش فرورفتم
رفتیم تو خونه اقا فرید گفت
_خیلی خیلی خوش اومدین قدم رنجه فرمودین
_ممنون فرید جان
سرمو زیر انداخته بودنو شنونده بودم البته گوشام میشنید ولی مغزو قلبم همکار ی با گوشم
نداشتن و به پادشاهشون فکر میکردن
تو فکر دیدنش بودم بابا گفت که دوروز میمونیم اگه االن اینجاییم حتما فردام میریم خونه
خانم بزرگ،پس نمیرسیم بریم خونه عمو شهاب
خدا ازت میخوام حتی یه گذری هم که شده از دور ببینمش.
باصدایه عمه به خودم اومدم
_خب توبگو عمه جون درسات چطوره خوب پیش میره
_ممنون عمه جون بله شکر خدا میتونم از پسش بربیام
_داداش چن روز میمونید
_یکی دوروز

_بعد یه سال اومدی تازه میخوای یکی دوروزم بمونی
_خب ساره جان کارا زیاده یه ساختمونه که باید قبل سیزده تحویل بدم این یکی دو روزم
بخاطر روحیع بچه ها اومدم
_پس مامان
_پیش مامانم میرم مگه میشه نرم االنم یه راست رفتم اونجا ولی چراغاش خاموش بود
گفتم حتما رفته خونه شهاب
وا ما کی رفتیم خونه خانم بزرگ خبر ندارم خب چرا بابا نرفت خونه عمو شهاب
ذهنم به حرفاشون کشیده شد که اسم منو اوردن
_من اعتراضی ندارم خودش اگه دوست داره بمونه
عمه نگاهی بهم انداختو گفت
_اره عمه جان
گیجو ویج بهشون نگا میکردم اصال نمیدونستم چی میگن
_چی عمه جان
_گفتم تو اینجا بمونی قبل سیزده ماهم میایم خونه فرادر فرید تورم میبریم خونه
چی من اینحا بمونم وای خدایه من بهتر از این نمیشد
توشهرمحمد بمونم از هوایه اون استشمام کنم
دوست داشتم پاشم برقصم و با خوشحالی و خنده بگم اره میمونم
ولی وقتی به چهره اخمو بابام نگا کردم ساکت نشستم و گفتم
_هرچی باباصالح بدونه
_باباجان پیش عمت بمون
از خوشحالی لب مرز سکته بودم
عمه چون تازه ازدواج کرده بود بابادلش نیومد روحرفش حرف بزنه وگرنه میدونستم ته
دلش دوست نداره بمونم
اگه روم میشدو از ترس بابام نبود پامیشدم اذری میرقصیدم
با کمک عمه سفره شام رو پهن کردیم و غذارو خوردیمو سفره رو جمع کردیم
وقت خواب همه تو یه اتاق خوابیدیم باالخره عمه تازه عروس بودو یه خونه نقلی خشکل
داشتن .
صبح که بیدارشدیم بابارفته بود چن دیقه بعد برگشت گفت اماده شین بریم خونه خانم
بزرگ چشم براهتونه
فردا هم دیگه راهیه شیرازیم
_داداش اخر میری
_اره داداش اومدم نگام به رویه گلت افتاد بسه توهگ اومدی بیا
_قدمت رو چشم
رفتم دست و صورتمو شستم اومدم رو سرسفره
واوووووو عمه چ کرده بود
پنیر
گردو
مربا گل مربا توت فرنگی مربا هویج
کره
ماست
نیمرو
تخم مرغ ابپز

 

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای وبسایت اردوگاه عشق محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز